تا پیش از تجربه کنونی ام ، گمان می کردم خانه، هرآن چیزی است که چهارگوشه اش دیوار است ، سقفی دارد ، کف اش پوشیده از قالی، فرش یا حتی همین گبه ها و گلیم های سبک مدرن است ، مبلمان و وسایل راحتی در آن چیده شده و می شود نام اش را گذاشت خانه .................
وقتی دست و دل ات نرود که گردِ روی تابلوهایِ آویخته به دیوارش را بگیری ، وقتی دل و دماغ تعویضِ لامپ سوختهِ لوسترِ آویزان از سقف اش را نداشته باشی ، رنگِ گلهای قالیِ کف اش را از کثیفی تشخیص ندهی، حس و حال پخت و پز روی اجاق گازِ آشپرخانه اش را نداشته باشی ، اهمیتی ندهی به روکش هایِ کهنه روی مبل هایش، که با زبان بی زبانی می گویند تعویض مان کن، همین خانه هم ، دیگر، خانه نیست که ..............
چهاردیواری است که از سرما و گرما حفظ ات می کند و جایی است که شب ها امنیت نسبی جان و مال ات را فراهم می آورد.
زین پس ، خانه برایم مفهومی دیگر دارد ، ذهن ، روان و روح ام است. جایی که دیوارهایِ بلندِ باورهایش ، فریاد می زنند که میخِ تابلوهای ِمنطق را ، بر رویمان محکم تر بکوب و هرآنچه طرح و نقش بی محتوایی بر آن ترسیم شده ، از رویمان برکن . سقفِ اندیشه هایش می گوید روشناییِ لامپ هایِ درک و فهم را بیشتر کن و لامپ های سوخته بی شعوری را با شعور و اندکی خرد تعویض کن . گلهایِ قالی عواطف و احساسات اش، رنگِ مهر، دوست داشتن و همدلی دارد و اجاقِ گرمای دل اش ، می خواهد ، فقط آرزوها و امید هایی را بر روی آن بار بگذاری که امکان ِ پختشان فراهم باشد . شاید در چنان خانه ای ، روح ات هم بتواند رویِ مبل ها به راحتی لم داده و قهوه آرامش را جرعه جرعه ، مزه کند.
برچسب:
نویسنده: ماهان سلطانی