
همیشه، از کُتب تاریخ (نه به معنای سیر تحولی یک علم یا موضوع) بلکه آن کتُب تاریخی ای که روایتگرِ حوادثِ تاریخی بوده اند، گریزان بوده و هستم چراکه معتقدم ، هر نقلی از بیرون، اعتباراش را وامدارِ معرفتِ ناقلِ آن است ، هر روایتی از پنجره نگرشی ناظرِ آن دیده و شرح داده می شود و به فرضِ وجودِ هزاران ناظر در صحنه وقوعِ حادثه ای، هزاران پنجره خواهیم داشت و هزاران وسعتِ دید و بیانِ روایتِ آنچه دیده شده که در نهایت، برآن ، نامِ واقعیت تاریخی نهاده می شود ولی هیچ گاه به عین ، کنه و حقیقتِ اصلی آن دسترسی ای نیست
اما
زندگی حقیقی را ، از زمانی که به خاطر می آورم ، لابه لای سطور رُمان ها یافته ام
شاید ، حقیقتِ شخصیت های داستانی به این دلیل تحت تاثیرمان قرار می دهند که حقیقت خودِ ما است
حقیقتی انسانی که گزیری از آن نیست ، سرشت و ذاتی که خوب و بد و خیر و شر از درونِ انسان گونه اش سر می زند و خیر و شرّ ِ جهانِ بیرون را پدید می آورد
مگر خارج یا بیرونِ از این من و تو، به جز قوانینِ هستی که میلیونها سال قبل نیز بوده، چیزِ دیگری وجود دارد ؟
مگرچیزی جُز دستانِ غارتگر و تمامیت خواه یا مهرورز و عاشقِ من و تو، آن بیرون، جنگ و خون می آفریند یا صلح و آشتی ؟
به گمانم ، تاریخ (به معنای یاد شده)، بیشتر، جعلِ واقعیت های انسانها است
ولی رُمان ،
خلقِ حقایق و حقیقتِ انسانی است
رُمان نویسان و داستان سراها ، ادعای واقعی بودنِ روایات و شخصیت های رُمان اشان را ندارند
ولی
به باورِ من ،
وصفِ تک تکِ حالات درونی نقش آفرینان این قصه ها و بیانِ درونی ترین لایه های عواطف و احساساتشان توسطِ ذهنِ خلاقِ بزرگانِ عرصه ادبیات ، وصفِ حقایق انسانی است
خط به خطِ سطوری که باورها و منشِ انسان به ماهو انسان را توسطِ زبان و قلم به تصویر کشیده و موقعیت های مرزی ای را ساخته و پرداخته که در آن، ارزشهای انسانی با غول های گاه خفته و گاه بیدارِ درونِ هر شخصیت، مواجهه پیدا می کنند ، خواننده را به چالش های درونِ خویش رهنمون می شود
و به قولِ نویسنده محبوب ام داستایفسکی به یادمان می آورد که " در تاریکی همه ما شبیه یکدیگریم "
اما، به زعمِ من ، پس از اتمامِ داستانِ رمان،
داستانِ درونِ خواننده آغاز می شود
آنجا که با شخصیت ها همدلی می کند ، قدرتِ تخیّل ، همذات پنداری و درون نگری اش را به کار می گیرد، از خلوت های با خویشتنِ خویش اش بهره می گیرد ، واقف به غول های درون اش می شود و به رویارویی با آنها برمی خیزد و آنگاه ، حکمِ جنگجویی را پیدا می کند که رو به روشنای درون اش می تازد و راهِ سخت را در پیش می گیرد چراکه وادادن و رها کردن شُرورِ درون به حالِ خود کاری است راحت و شاید همان سیری است که اکثریت برگزیده اند
هرچند ، شاید نتوان نهایت و غایتی را برای این تاختنِ رو به روشنایی درون متصور شد ولی عزمِ راه کردن ، تفاوت ها را می آفریند و دیگرگونه زیستنی را که از آری گویانِ به زندگی ات می کند
به باورِ کنونی ام ، گزیدنِ راه سلامت و ترک کردنِ راه بلا ، طریقتی است که تا لحظه مرگ ادامه دارد و حقیقت، نقطه ای است که فقط می توان به آن نزدیک و نزدیک تر شد و رسیدنی در کار نیست
به هر حال که باشد ...،
به بهانه شروع این نوشته ام بازمی گردم :
از کُتب تاریخی گریزانم ولی رُمان را بازگویه خودِ راستین انسان و زندگی می دانم، پذیرشِ بارِ سنگین و در عینِ حال سبُکِ زندگی
* پی نوشت :
این نوشتار صرفا ابرازِ ترجیح و علاقه شخصی من به خواندن رُمان به جای کتب تاریخی بود، چه بسا اگر کسی تاریخ را هم ،نه به معنای آنچه دقیقا ، عینا و به واقع اتفاق افتاده بلکه همچون رُمان بخواند به همان نتایج یاد شده در متن برسد.
ولی در مقایسه سبک و سیاقِ نوشتاری این دو ، بیانِ جزئیات، درونیات و شخصیت های رُمان که به ظرافت و هنر تمام پرداخته شده است کجا و آن دیگری کجا
برچسب:
نویسنده: ماهان سلطانی